حس بیحس شده ی من
اما نمیشه گفت.میدونم میگذره میدونم دیگه بی احساس شدم میدونم
این روزا همه اش همین حس رو دارم.چرا نمیشه واقعی حرفام رو به کسی بگم خدایا؟
اما نمیشه گفت.میدونم میگذره میدونم دیگه بی احساس شدم میدونم
این روزا همه اش همین حس رو دارم.چرا نمیشه واقعی حرفام رو به کسی بگم خدایا؟
این شبها التماس دعا
پس اینهمه تغییر خلق واذیت شدن این چند روز برای تغییرات همین یه ذره هورمون بوده؟
با خودم میگم بالاخره این درد رو از وجودم ریشه کن میکنم.
صفحات گوگل باز میشه وبعد توی یکی از صفحات باز شده بی هوا این عکس رو میبینم.

یه باره
این همه درد فراموش میشه.به همین راحتی.وقتی میدونی یه روز صاحب این یکی از این نگاه های معصوم میشی
نمیدونم چرا این روزها این دو آیه همه اش به ذهنم میاد.
یا ایها الذینآمنوااستعینوابالصبر و الصلوة ان الله مع الصابرین
مِن آیاته خَلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا الیها و جعل بینکم مَودّةً و رحمة ِانّ فی ذلک لقومٍ یتفکّرون.
این دو آیه خیلی بهم آرامش میدن.آارمشی خیلی زیاد وعجیب
پ.ن:شوخی.
فکرکنم خدا داره بهم هشدار میده خیلی دیر شده دیگه پاشو برو خواستگاری زودتر![]()
به روزهای خوب آینده فکر میکنم.روزهایی پر از شادی .به آینده امید وارم.به روزهای خوب...
خدایا منو ببخش اگه نادانسته ناشکری کردم.
اما این سراب وجاده,چه ربطی به خودارضایی داره؟
وقتی اینکار رو انجام میدیدم مغز ما به اشتباه تصور یک رابطه رو داره.برای همین در ابتدا کمی ترک سخته.در واقع این کار هیچه .یه هیچه بزرگ وتو خالی.وبعد از انجامش بیشتر به غیر واقعی و بد بودنش پی میبریم.
فقط کافیه وقتی میخوایم اینکار رو انجام بدیم,یه رابطه کامل و بدون ترس و اضطراب رو تصور کنیم وآرامشی که بعد از اون مطمئنا به همراهه.اینطوری میشه به مسخره بودن انجام این کار پی برد.
یک راه دیگه که خودم هم انجام دادم این هست که یه جایی ,مثه همین وبلاگ,شروع کنیم و از حال و وضعیتمون بنویسیم.وسعی کنیم هر روز یا هفته ای یک بار مطلبی که مینویسم یه پله موفقیت باشه.بعد از سه هفته خودبخود نوشته ها به زندگی واقعی ما پا میگذراند.هر چند در ابتدا ممکنه شکست هم باشه.اما بعد انگار همین که میدونیم بقیه تصور خوب شدن ما رو دارند ما هم انگار مجبور به خوب شدن میشیم.و اینطوری راه بهبودی آسونتر میشه.باور کنید خوب میشید,اینطوری همه کائنات به کمک آدم میاد و به این فکر کنیم که بعدها چقدر آرامش میاد.
این روزهاهمین که لحظه ای فکر بد به ذهنم میاد(منظورم از فکر بد یه فکر احساسی ورمانتیکه)با خودم میگم آخرش چی؟و حد نهایت این فکر ها میتونه به کجا منو برسونه.به چند لحظه لذتی که کامل نیست و خراب شدن روحیه ام.مهمتر از همه پستی اینکار که برگشت به عادتی هست که کل زندگی ادم رو تحت تآثیر بدی قرار میده.
حالا انگار میتونم بگم که بعد انجام اینکار یه خلآ همه وجودم رو میگرفت و چقدر بد بود و خدا رو شکر اگه تا پایان عمرم خدا رو بابت دور شدن از این گناه شکر کنم باز هم کمه.ازت ممنونم خدای مهربونم.
میدونم نوشته ام خیلی ناقصه این فقط در حد ذهن کوتاه منه وبس
من:از کمردرد و حالت سستی گریه میکردم وکلافه بودم.چشم هام تار و بهتره بگم,دنیا برام تیره و تار شده بود .صدای او توی گوشم ریخته میشد:زیاد اینکار رو انجام میدی؟بخاطر همینه! نگران نباش.تو خیلی نیازت بالاست. سعی کن فقط وقتی نیاز داری.از خودت لذت ببر......
ایپزود دوم:
او:جدا شدیم
من:چرا؟
او:سکوت
من:؟؟؟؟؟ ...
او:...
ایپزود سوم:
گلشن رویبروی مانیتور نشسته وباز هم از خاطرات تلخ گذشته مینویسه.خاطراتی که دوستشون ندارم.وهر چه دورتر میشم بیشتر میفهمم که چقدر اشتباه میکردم.اما مینویسم که بدونید
این درد مجرد ومتاهل نمیشناسه .خیلی درده بزرگیه خیلی خدا رو شکر که تموم شد و هیچ وقت هم برنمیگردم هیچوقت 2سال تموم اینکارو میکردم و فکر میکردم فقط چند ماهه و هنوز عادت نکردم وهر لحظه ای بخوام میتونم ترک کنم!!! ای کاش میتونستی حس کنی آخر و عاقبت این کار چیزی جز درد وذلت نیست.(حالا باز هم خودمون رو گول بزنیم که از لحاظ علمی ثابت نشده.ما که واقعی وعملی خسارت دیدم چی؟)
این کار هیچوقت مثه یه رابطه کامل نیست هیچوقت.فقط آدم به تنهایی خودش و نیاز داشتن ونیازمند بودن رو بیشتر حس میکنه. اینها فقط بخشی از تجربه هایی که همه اش هم نیست. با انجام اینکار باید گریه کرد چون داریم بخشی از مغز وروحمون رو نابود میکنیم. این مرگ خیلی خاموشه و فقط خدا خودش مارو نجات بده
والله عقل من یکی میدونم کامل نیست اما اینطور حکم میکنه که این کار درست نیست و یک ازدواج و انجام طبیعی اینکار هم خدا پسندانه است و هم نیازی به ترک نداره![]()
این هم یک سخن از مولا علی (ع) آرام باش، توكل كن و آستینها را بالابزن، خواهی دید كه خداوند زودتر دست به كارشده.