تبليغاتX
من...خدا را دارم

من...خدا را دارم

حس بیحس شده ی من

مثلا یه حرفی ته دلت مونده باشه

اما نمیشه گفت.میدونم میگذره میدونم دیگه بی احساس شدم میدونم

این روزا همه اش همین حس رو دارم.چرا نمیشه واقعی حرفام رو به کسی بگم خدایا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11:22  توسط گلشن  | 

تلنگر

اگه فکر میکنی هنوز عادت نکردی و هروقت بخوای میتونی ترک کنی؟بدون که اشتباه میکنی
اگه فکر میکنی بقیه معتاد میشن وتو معتاد نمیشی.داری اشتباه میکنی
اگه فکر مکنی اسم کاری که که تو انجامم دی استمنا نیست و بقیه کار دیگه ای میکنن که استمنا به حساب میاد باز هم اشتباه مکنی.
این ها همه افکار شیطانیه وداریم خودمون رو گول میزنیم.باید از خدا کمک بخوایم وبه اون پناه ببریم

این شبها التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 17:28  توسط گلشن  | 

دیسمنوره وباقی قضایا

صبح زود ساعت ۶ نشده میام پای کامپیوتر و سرچ گوگل رو خوابالود خوابالود میآرم.

پس اینهمه تغییر خلق واذیت شدن این چند روز برای تغییرات همین یه ذره هورمون بوده؟

با خودم میگم بالاخره این درد رو از وجودم ریشه کن میکنم.

 

صفحات گوگل باز میشه وبعد توی یکی از صفحات باز شده بی هوا این عکس رو میبینم.

یه باره

این همه  درد فراموش میشه.به همین راحتی.وقتی میدونی یه روز صاحب این یکی از این نگاه های  معصوم میشی 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:55  توسط گلشن  | 

دو آیه

از وقتی ترک رو شروع کردم سعی کردم قرآن بخونم. هر چند گاهی یک هفته ای یک صفحه هم نمیخونم.

نمیدونم چرا این روزها این دو آیه همه اش به ذهنم میاد.

یا ایها الذین‏آمنوااستعینوابالصبر و الصلوة ان الله مع الصابرین

 مِن آیاته خَلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا الیها و جعل بینکم مَودّةً و رحمة ِانّ فی ذلک لقومٍ یتفکّرون.

 این دو آیه خیلی بهم آرامش میدن.آارمشی خیلی زیاد وعجیب

پ.ن:شوخی.

فکرکنم خدا داره بهم هشدار میده خیلی دیر شده دیگه پاشو برو خواستگاری زودتر

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 14:27  توسط گلشن  | 

فقط یک درد ودل

یادم باشه این روزها که گذشت.هر چند که خیلی سخت بود.اما گذشت.قدر روزهای بهتر رو بدونم.

به روزهای خوب آینده فکر میکنم.روزهایی  پر از شادی .به آینده امید وارم.به روزهای خوب...
خدایا منو ببخش اگه نادانسته ناشکری کردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 17:9  توسط گلشن  | 

به خوب شدن بیندیش

تصور کن که توی یک جاده ای هستی و داری رانندگی میکنی.هوا به حدی گرمه که سطح جاده در دوردست انگار پوشیده از آب شده.آبی که در دور دست بر سطح جاده دیده میشه به حدی واقعی به نظر میاد که تصور سراب بودنش خیلی سخته.

اما این سراب وجاده,چه ربطی به خودارضایی داره؟

وقتی اینکار رو انجام میدیدم مغز ما به اشتباه تصور یک رابطه رو داره.برای همین در ابتدا کمی ترک سخته.در واقع این کار هیچه .یه هیچه بزرگ وتو خالی.وبعد از انجامش بیشتر به غیر واقعی و بد بودنش پی میبریم.

فقط کافیه وقتی میخوایم اینکار رو انجام بدیم,یه رابطه کامل و بدون ترس و اضطراب رو تصور کنیم وآرامشی که بعد از اون مطمئنا به همراهه.اینطوری میشه به مسخره بودن انجام این کار پی برد.

یک راه دیگه که خودم هم انجام دادم این هست که یه جایی ,مثه همین وبلاگ,شروع کنیم و از حال و وضعیتمون بنویسیم.وسعی کنیم هر روز یا هفته ای یک بار مطلبی که مینویسم یه پله موفقیت باشه.بعد از سه هفته خودبخود نوشته ها به زندگی واقعی ما پا میگذراند.هر چند در ابتدا ممکنه شکست هم باشه.اما بعد انگار همین که میدونیم بقیه تصور خوب شدن ما رو دارند ما هم انگار مجبور به خوب شدن میشیم.و اینطوری راه بهبودی آسونتر میشه.باور کنید خوب میشید,اینطوری همه کائنات به کمک آدم میاد و به این فکر کنیم که بعدها چقدر آرامش میاد.

این روزهاهمین که لحظه ای  فکر بد به ذهنم میاد(منظورم از فکر بد یه فکر احساسی ورمانتیکه)با خودم میگم آخرش چی؟و حد نهایت این فکر ها میتونه به کجا منو برسونه.به چند لحظه لذتی که کامل نیست و خراب شدن روحیه ام.مهمتر از همه پستی اینکار که برگشت به عادتی هست که کل زندگی ادم رو تحت تآثیر بدی قرار میده.

حالا انگار میتونم بگم که بعد انجام اینکار یه خلآ همه وجودم رو میگرفت و چقدر بد بود و خدا رو شکر اگه تا پایان عمرم خدا رو بابت دور شدن از این گناه شکر کنم باز هم کمه.ازت ممنونم خدای مهربونم.

 میدونم نوشته ام خیلی ناقصه این فقط در حد ذهن کوتاه منه وبس

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:29  توسط گلشن  | 

صبر...
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:2  توسط گلشن  | 

ایپزود اول:

من:از کمردرد و حالت سستی گریه میکردم وکلافه بودم.چشم هام تار و بهتره بگم,دنیا برام تیره و تار شده بود .صدای او توی گوشم ریخته میشد:زیاد اینکار رو انجام میدی؟بخاطر همینه! نگران نباش.تو خیلی نیازت بالاست. سعی کن فقط وقتی نیاز داری.از خودت لذت ببر......

ایپزود دوم:

او:جدا شدیم

من:چرا؟

 او:سکوت

من:؟؟؟؟؟ ...

او:...

ایپزود سوم:

گلشن رویبروی مانیتور نشسته وباز هم از خاطرات تلخ گذشته مینویسه.خاطراتی که دوستشون ندارم.وهر چه دورتر میشم بیشتر میفهمم که چقدر اشتباه میکردم.اما مینویسم که بدونید 

این درد مجرد ومتاهل نمیشناسه .خیلی درده بزرگیه خیلی خدا رو شکر که تموم شد و هیچ وقت هم برنمیگردم هیچوقت 2سال تموم اینکارو میکردم و فکر میکردم فقط چند ماهه و هنوز عادت نکردم وهر لحظه ای بخوام میتونم ترک کنم!!! ای کاش میتونستی حس کنی آخر و عاقبت این کار چیزی جز درد وذلت نیست.(حالا باز هم خودمون رو گول بزنیم که از لحاظ علمی ثابت نشده.ما که واقعی وعملی خسارت دیدم چی؟)

 این کار هیچوقت مثه یه رابطه کامل نیست هیچوقت.فقط آدم به تنهایی خودش و نیاز داشتن ونیازمند بودن رو بیشتر حس میکنه. اینها فقط بخشی از تجربه هایی که همه اش هم نیست. با انجام اینکار باید گریه کرد چون داریم بخشی از مغز وروحمون رو نابود میکنیم. این مرگ خیلی خاموشه و فقط خدا خودش مارو نجات بده

 والله عقل من یکی میدونم کامل نیست اما اینطور حکم میکنه که این کار درست نیست و یک ازدواج و انجام طبیعی اینکار هم خدا پسندانه است و هم نیازی به ترک نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:1  توسط گلشن  | 

این روزها

این روزها ترک کردن گوشه ی ذهنم رفته و آنفولانزا وتحمل روزهای بدی که گذشت شاید کفاره ای بود بر گناهان گذشته.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 4:28  توسط گلشن  | 

خوب خواهیم شد

تا حالا شده یه سنگ رو از سر شیطنت توی آب پرتاب کنید.لحظه ای بایستید و به موجهای حلقه ای که روی سطح آب میرقصـه نگاه کنید. وضعیت ما بعد از ترک به همین شکله.یعنی گاهی موجهایی هم ایجاد میشه اما هر چی زمان بگذره شدت امواج کمتر میشه و کمتر حسشون میکنیم.واین یعنی به بهبودی وخوب شدن نزدیکتر میشم.و باید سعی کنیم همیشه در حال خوب شدن باشیم.

 

 این هم یک سخن از مولا علی (ع) آرام باش، توكل كن و آستین‌ها را بالابزن، خواهی دید كه خداوند زودتر دست به كارشده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 8:33  توسط گلشن  |